امروز : پنجشنبه 26 فروردین 1400 Rss | صفحه اصلی دانشکده
15 فروردین 1400

مرحوم دکتر رضي: پزشک کودکان بايد صادق و شريف باشد

حذف
دو ستونه
حذف
ویرایشگر متن
به گزارش روابط عمومي دانشکده پزشکي، گفتگوي ذيل در تابستان 1390 با شادروان دکتر نصرت اله رضي در مرکز طبي کودکان و در زماني که دکتر بهداد قريب متخصص کودکان، دستيار تخصص کودکان بودند، صورت گرفته است. وي هدف خود را از انجام اين مصاحبه آموختن از بزرگان و عبرت از گذر زمان و همچنين گرامي داشتن کساني براي اعتلاي اخلاق, دانش, دانشگاه, انسانيت و ايران گام برداشتند و اميد به فراموش نشدن آنان و مهمتر از همه فراموش نشدن اهدافشان در اين دوره و زمانه عنوان مي کنند. در زمان مصاحبه استاد بيمار بودند و متاسفانه گفتگوي کوتاهي انجام شده است. 
استاد در آغاز لطفا از محل تحصيلات ابتدايي و دبيرستان بفرماييد. 
من در سال 1315 در شاهرود متولد شدم. تحصيلات ابتدايي را در دبستان جم در محله قلهک تهران به انجام رساندم و هميشه شاگرد اول بودم. پدرم تاجر پنبه بود و آن سال ها  که در التهابات زمان نخست وزيري دکتر مصدق بود, صادرات پنبه انجام نشد و پدرم ورشکست شد و دوباره به شاهرود برگشتيم. آنجا هم شاگرد اول شدم و مدال نقره وزارت فرهنگ را دريافت کردم. 
سال آخر دبيرستان به تهران برگشتيم و در دبيرستان البرز يا کالج آمريکايي ثبت نام کردم. چون سال آخر آمده بودم براي ثبت نام سخت گرفتند و به پدرم گفته بودند که نگرانيم که اين دانش آموز از يک شهر کوچک معدل مدرسه را پايين بياورد و پدرم هم گفته بود که پسر من بهترين دانش آموز اينجا خواهد شد. دکتر مجتهدي پرونده من را ديدند و با من مصاحبه کردند و اسم من را نوشتند. شهريه سالانه 260 تومان بود.
استاد چطور به پزشکي علاقه مند شديد؟
پدرم من را با خودش همه جا مي برد و از 3-4 سالگي در حضور به ديگران من مي گفت که: "اين بچه حتما دکتر ميشه." و من به پزشکي علاقه مند شدم. در دانشکده هم ديدم که جراحي را دوست ندارم و چون بچه ها بيشتر بهبود مي يابند و شکست درماني کمتري دارند و فضاي روحي شاد تر است به رشته کودکان علاقه مند شدم.
کنکور دانشگاه تهران تشريحي بود و ما دروس فيزيک شيمي  رياضي طبيعي و زبان را امتحان مي داديم. من قبول شدم. يکي از همکلاسي هاي مشهور من دکتر جمشيد لطفي از استادان معروف مغز و اعصاب بودند که آن سال در کنکور قبول نشد و به انگليس رفت.
سال 1335 وارد وارد دانشکده پزشکي دانشگاه تهران شدم. دانشکده به نظرم از نظر آموزش ضعيف بود و بيشتر به سبک قديم فرانسه بود. از استادان خوب ما دکتر وکيلي استاد بيماريهاي داخلي بودند و همچنين دکتر قريب که خيلي کاريزماتيک, خوش صحبت, بذله گو, رک و بي تعارف بود و به خاطر نزديکي به جبهه ملي در شرايط سياسي بعد از 28 مرداد, خيلي نزد دانشجويان محبوبيت داشت. معلم خيلي خوبي بود, هم مطالب را بلد بود و هم خيلي به روز بود. خيلي منضبط و به آموزش علاقه مند بود. از 8 صبح تا 12 ظهر در بخش بود. کمتر  استادي به اين انضباط بود. در بخش داخلي بيمارستان هزار تخت خوابي هم دکتر وکيلي و دکتر عزيزي  و در بخش جراحي هم دکتر مير و دکتر عدل بودند.

فضاي آموزش دانشگاهي آن زمان چطور بود؟
محيط آموزشي اصلا آرام و آسوده نبود و حد و مرزها بين استاد و دانشجو و دانشجويان سالهاي مختلف خيلي پر رنگ بود.
علاقه من بيشتر به بخش کودکان بود. استادان بخش کودکان در بيمارستان هزار تخت خوابي و بهرامي بودند و عبارت بودند از دکتر معظمي  دکتر زماني،دکتر اهري،  دکتر قانع بصير و دکتر قريب، دکتر محسن ضيايي هم استاد کودکان دانشگاه شيراز بودند.
چه زماني براي ادامه تحصيل به آمريکا رفتيد؟
سال 1341 در امتحان اعزام به آمريکا که آنزمان ECFMG نام داشت شرکت کردم و به آمريکا رفتم و در آنجا دوره انترني کودکان و تخصص کودکان و فوق تخصص نوزادان را گذراندم و سال 1347 به ايران برگشتم.
ما سري دوم فوق تخصص نوزادان در دنيا بوديم و مي توانستيم به راحتي در آمريکا بمانيم. استادان ما هيچ کدام فوق تخصص نبودند و ما کتاب مرجع نوزادان هم نداشتيم. از هر کتاب مبحثي را مي خوانديم.
در ايران بهترين بخش کودکان بخش دکتر قريب بود. ظهر که ايشان مي رفت, بقيه هم مي رفتند و از ظهر تا صبح فردا دو تا انترن بوديم و بخش 45 تخته بيمارستان هزار تخت خوابي و اورژانس شلوغ با هر چه که بلد بوديم و نبوديم و بدون تلفن و بدون آنکال.
به نظر شما راه درست آموزش پزشکي چيست؟
آموختن پزشکي, ديدن مريض زياد با احتياط و هشياري و ياد گيري از اشتباه کردن است. ما حتي دسترسي به تلفن هم نداشتيم. حالا ما دانشجوي بهتري بوديم و براي ECFMG هم درس ميخوانديم ودر جيب هاي روپوش و کيف يادداشت هاي فراوان درسي داشتيم.
چگونه به مرکز طبي کودکان ملحق شديد؟
وقتي در بخش زنان دانشجو بودم, شاهد مرگ نوزادان فراواني بودم. بسيار شاهد بودم نوزادان هيدروپس به دنيا مي آيند ولي کسي تعويض خون بلد نبود و بسياري مشکلات از اين دست من را آزار مي داد و اين شد که علاقه پيدا کردم اين کارها را اينجا شروع کنم.
مرداد 1347 به ايران برگشتم و شنيدم که بيمارستان مرکز طبي کودکان در حال راه اندازي است. بسياري از مراکز تازه تاسيس دانشگاهي و علمي و مرکز طبي کودکان بيشتر فارغ التحصيلان خارج از کشور را استخدام مي کردند. مدارکم را به مرحوم دکتر اهري ارائه کردم و ايشان بسيار خوشحال شد و شروع به کار کردم.
مرکز طبي کودکان در شهريور 1347 شروع به کار کرد. اولين پزشکان اينجا دکتر زنگنه در بيماريهاي غدد, دکتر عبير در بيماريهاي خون,  دکتر عرب شيباني بيماريهاي ريه, دکتر اهري و من بوديم. دکتر قريب در شروع کار اينجا نبودند و در هزار تخت خوابي بودند. فکر مي کنم شايد چون مرکز طبي را حکومت وقت و دربار پهلوي مستقيما حمايت مي کرد , دکتر قريب که با حکومت وقت مخالفت داشت به مرکز طبي خوش بين نبود.
فعاليت اصلي مرکز طبي را خانم ناهيد اهري, همسر دکتر اهري انجام مي داد که از خانواده فرمانفرما بود و ارتباطات وسيع و منابع مالي در اختيار داشت. زن بسيار فهميده و کاري بود. طبقه روشنفکر بهتر شدن را مي ديدند و حمايت مي کردند و از تلاش و حمايت دريغ نداشتند.
دکتر قريب يک سال بعد در سال 1348 آمدند و مدير آموزش شدند. دکتر اهري رييس يا مدير عامل و دکتر قريب مدير آموزش بودند. دکتر عقيقي هم يکسال بعد از تاسيس مرکز طبي تشريف آوردند..
بخش نوزادان را راه انداختيم و انکوباتورها را برقرار کرديم. دکتر قريب انکوباتورها را که ديدند گفتند: "ما نديديم بچه اي از انکوباتور زنده بياد بيرون". منظور ايشان شايد بيشتر کزاز نوزادي بود که آن روزها زياد بود و اکثرا مي مردند. آن سال از 20 کزاز نوزادي ما 12 تا زنده ماندند. به دکتر قريب اين خبر را دادم. ايشان هم گفتند "ما که کزاز زنده نديديم احتمالا تشخيص شما اشتباه بوده". ولي به تدريج اين موفقيت را پذيرفتند. به تدريج فوق تخصصهاي جديد از خارج مي آمدند و پزشکان قديمي تر و از جمله دکتر قريب که تا آن زمان مرجع همه چيز بودند ديگر مثل قبل نبودند. البته دکتر قريب ناراحت نبود و به شوخي مي گفتند که: فرق متخصص و فوق تخصص اينه که فوق تخصص هر مزخرفي ميگه بايد قبول کنيم.
نقش مرکز طبي در پزشکي کودکان کشور چه بود؟
مرکز طبي بسيار موفق بود و يکي از دلايل اين موفقيت استقلال مالي بود و بودجه آن از دانشگاه جدا بود و بودجه اختصاصي دولتي داشت و دست مدير عامل باز بود. حقوق استاديار در ماه 600 تومان بود ولي به ما 2250 تومان مي دادند. قبل از مرکز طبي کودکان دوره رزيدنتي به مفهوم درست وجود نداشت و رزيدنتها حقوق نداشتند و صبح تا ظهر بودند و بعد از ظهر و شب انترنها بودند آنهم بدون تلفن و آنکال.
سال 1347, 12 رزيدنت کودکان گرفتيم که سال يک و مقيم بودند و سال دو و سه نداشتند و ما مثل رزيدنت سال بالاي آنان بوديم. ما تا 4 عصر بوديم و هر شب آنکال بوديم و حتي رگ مي گرفتيم. اينجا اولين مرکز دانشگاهي بود که تعويض خون انجام داد. اين کار خيلي در آن موقع مهم بود و مثل عمل قلب باز بود. البته دکتر وزين در بيمارستانهاي خصوصي تک و توک اين کار را مي کردند ولي ما اولين مرکز دانشگاهي تعويض خون بوديم.
 من دو سال از تهران بيرون نرفتم تا مراقب تعويض خون ها باشم, چون کس ديگري نبود. عصر در مطب بودم و ويزيت هم 30 تومان بود. آماده بودم هر وقت از بيمارستان براي تعويض خون تلفن زدند به بيمارستان بروم. تعويض خون را در اتاقي که الان فيزيوتراپي هست انجام مي داديم. ست مخصوص هم نداشتيم. تعويض خون خيلي زياد بود. دو سال تمام روز و شب و تعطيل بالاي سر رزيدنتها بودم. بارها براي بيمار بد حال مي آمديم و همين جا مي خوابيديم.
فضاي کاري مرکز طبي کودکان چطور بود؟.
ما با علاقه به ايران برگشتيم و کاري که مي کرديم خيلي براي ما جذاب و دوست داشتني بود.
دکتر اهري و دکتر قريب خيلي با هم خوب بودند بخصوص دکتر اهري خيلي به دکتر قريب احترام مي گذاشت. دکتر اهري خيلي علاقه داشت افراد کارآمد را جذب کند و سفارش قبول نمي کرد. يکي دو مورد که با سفارش آمدند وقتي فشار و جديت کار را ديدند خودشان رفتند.
بعد از فوت دکتر اهري که خيلي زود اتفاق افتاد دکتر قريب رييس بيمارستان يا مدير عامل بيمارستان شدند و من شدم مدير آموزش. هر روز اتفاقات شب قبل را کنترل مي کردم. اگر مي ديدم استادي شب نيامده يا به تلفن جواب نداده صبح بازخواست مي کردم. دوستانه گله مي کردم و آنها يا رعايت مي کردند و يا مي رفتند..
من هم مدير اموزش مرکز طبي بودم و هم به انتخاب اعضا هيات علمي سرپرست گروه کودکان بيمارستان داريوش که امروزه بيمارستان شريعتي است. برنامه آموزشي منظم و انتحانات ماهيانه داشتيم و همچنين هر ماه جلسات CPC (کنفرانس هاي آسيب شناسي باليني) برگزار مي شد و خيلي هم اتوپسي ميکرديم.
انقلاب که شد عده اي گفتند که مرکز طبي متعلق به فرح پهلوي است و آنجا را از دانشگاه گرفتند و 2 سال به وزارت بهداري دادند و دانشگاه هم کادر علمي خودش را به بيمارستان شريعتي منتقل کرد و ما به بخش کودکان آنجا رفتيم.
حالا انقلاب فرهنگي شده بود و دانشگاه ها تعطيل شده بودند. ما 50 تخت داشتيم و دو تا رزيدنت که هر وقت بهشون مي گفتيم بالاي چشمتون ابروست روپوش رو در مي آوردند و مي گفتند ما رفتيم. يک بار هم از حسابداري اعلام شده بود که اين 60 پزشک مجموعا صد هزار تومان حقوق مي گيرند و اين را به عنوان جرم يا بي آبرويي اعلام کرده بودند.
بعد به بيمارستان امير کبير منتقل شديم و بعد از دو سال بخش کودکان هزار تخت خوابي را راه انداختيم.
استاد چرا دوباره به آمريکا برگشتيد؟
سال 1368 به علت اينکه فرزندانم آمريکا تحصيل مي کردند و تامين هزينه تحصيل آنان به مشکل بود تصميم گرفتم به آمريکا بروم البته دوست داشتم با علم روز هم در تماس باشم. همسرم پذيرش تحصيلي گرفت و من هم رفتم. من 20 سال ايران بودم و شروع دوباره در آمريکا مشکل بود. بايد همه امتحانات از علوم پايه تا باليني و بورد کودکان و بورد نوزادان را از اول مي دادم. با کشيکهاي شبانه کارم را شروع کردم و همه امتحانات را سريع قبول شدم. البته هميشه هدفم باز هم برگشت به ايران بود. 20 سال آنجا ماندم و دوباره به ايران برگشتم.
شيوه مديريت شما در آموزش به چه صورت بود؟
شرايط آموزش الان خيلي بهتراز قبل شده . قبلا حساب و کتاب بيشتر بود و نمي شد که بچه اي بميرد و پيگيري جدي نکنيم. همه مراجعين پرونده داشتند حتي اورژانس ها و سرپايي ها. رزيدنتها تا 4-5 عصر بودند. من همه خلاصه پرونده هاي اورژانس را مي خواندم و ايرادها را تذکر مي دادم. گاهي آمبولانس دنبال مريض مي فرستادم تا اشتباهي اصلاح شود.
امتحان ورودي رزيدنتها را خودمان مي گرفتيم. هم کتبي و هم شفاهي. چند نفر هم ذخيره مي گرفتيم چون هر دوره 2-3 نفري تاب نمي آوردند و مي رفتند. کوچکترين خطايي را پيگيري مي کرديم. يک عده خودشان مي رفتند و به يک عده هم پيشنهاد مي کرديم بروند.
من هيچوقت با کسي بلند حرف نزدم به کسي توهين نکردم.هيچ وقت در عصبانيت کسي را به دفترم نخواستم. افراد خاطي را به دفترم مي خواستم. تذکر شفاهي يا نامه در پرونده يا سه ماه اضافه کاري براي فرد خاطي انجام مي شد. معمولا اگر کسي را دو سه بار به دفترم مي خواستم خودش ميدانست که بايد از اين بيمارستان برود.
ما خيلي پشتيبان رزيدنت ارشد بوديم و خودمان هم کوتاهي نمي کرديم و کوتاهي در کار را هم نمي پذيرفتيم.
پزشک کودکان بايد ادم صادق و درستکار و شريف باشد. رابطه بيمار و پزشک بايد محترمانه و دلسوزانه باشد. من هيچوقت با بيماران و همراهان مشکل نداشتم چون مي ديدند هميشه درکنار بيمار هستم.


منبع:پورتال دانشکده

نظرات
5/5 0 0 0