امروز : دوشنبه 28 آبان 1397 Rss | صفحه اصلی دانشکده
17 مهر 1395

دکتر رحیمی موقر: آیندگان درباره کارایی و توانمندی نظام بر اساس حفظ مغزها قضاوت خواهند کرد

ه گزارش روابط عمومی بیمارستان سینا: به نقل از وبدا؛ در پی انجام گفت‌وگوهایی با موضوع تاریخ شفاهی دانشگاه، با دکتر وفا رحیمی موقر استاد گروه جراحی اعصاب و عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران به گفت و گو نشستیم. دکتر وفا رحیمی موقر استاد جراحی مغز و اعصاب است اما تنها هفته ای یک روز جراحی می کند و بیشتر وقت خود را به پژوهش و تحقیقات می پردازد. برای گذراندن دوره یک ساله طرح خود به زاهدان رفته ولی 13 سال از عمر خود را در شهرستان زاهدان طی کرده و به قول خودش، علاوه بر مباحث علمی درمانی با ابعاد دیگر انسان آشنا می شود . دکتر رحیمی موقر معتقد است که در هر حال باید اعتبار و شان استاد و استادی حفظ شود و حتی در صورت اشتباه با احترام تمام با اساتید برخورد شود . دکتر علی بیداری و دکتر چاردولی دو استاد برجسته کشورمان از جمله شاگردان دکتر رحیمی موقر هستند که در این مصاحبه ما را همراهی نموده اند. ابتدا معرفی کاملی از شما داشته باشیم که کی و کجا متولد شده اید؟ وفا رحیمی موقر متولد 1343 تبریز هستم که دوران ابتدایی و راهنمایی را در تیزهوشان تهران و دبیرستان را در استعدادهای درخشان طی کرده و در سال 1360 همزمان با انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها، معلمی را تجربه کرده در اولین کنکور بعد از انقلاب فرهنگی در سال 1361 وارد دانشگاه شده و تاکنون نیز دانشجو هستم. دوران کودکی شما چطور گذشت؟ تا 5 سال و نیم در تبریز بودیم که کلاس اول را به صورت مستمع آزاد در 5/5 سالگی در تبریز طی کرده و پس از آمدن به تهران در امتحان مدرسه تیزهوشان شرکت کرده وارد کلاس دوم شدم، در امتحان هوش همراه خواهرم آفرین که یک سال و نیم از من کوچکتر است، شرکت کرده بودم که خواهرم نفر اول شد و من نفر آخر شدم، و دوره ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه را با هم طی کردیم، او در سه سالگی کتابهای یک تا شش ابتدایی را نزد مادرم خوانده بود و در حال حاضر استاد تمام است و مسئولیت هایی چون رئیس مرکز تحقیقات اعتیاد در دانشگاه علوم پزشکی تهران را برعهده دارد. یک برادر نیز دارم به نام صفا که دوره دکتر مهندسی بی سیم (Wireless) را در اتریش گذرانده و به کشور بازگشته، اکنون نیز استاد دانشگاه هستند. در آن زمان چهار مرکز استثنایی از هم مستقل بودند که زیر نظر یک مرکز مستقل از وزارت آموزش و پرورش فعالیت می کرد و من دوره راهنمایی را هم در تهران و همان مدرسه تیزهوشان طی کردم و بعد از اتمام دوره راهنمایی، امتحان دیگری داده در سال 1355 وارد مرکز استعدادهای درخشان شدم. همراهی با بچه های باهوش و کارآمد باعث شده بود که بیشتر فکر و ذکر ما درس و مدرسه باشد. رقابت با خواهر چه حسی داشت؟ خواهرم از من کوچک تر و بازیگوش تر بود و پدرم همیشه می‌ فرمودند که پشتکار من و نبوغ خواهرم دو ویژگی است که اگر با هم جمع شود موفق تر می شویم. رویاهای کودکی شما در مورد شغل و فعالیت آینده چه بود؟ پدرم که استاد جامعه شناسی دانشگاه بود از همان ابتدا به ما القاء می کرد که بهترین شغل و فعالیت "استادی دانشگاه" است چرا که شغلی دائمی و حقیقی و به دور از دغدغه ها بوده و شغلی نیست که مانند مسئولیت های اجرایی موقتی یا اعتباری باشد. لذا هر سه برادر و خواهر استاد دانشگاه شدیم. از معلمان خود کسی را به خاطر دارید که برای شما الگو بوده باشد؟ آقای غلامرضا آراسته دبیر شیمی ما بودند و به نظر من ایشان خیلی خاص بودند و به ما می گفتند: "من برای ارتباط با دانش آموزان، خودم را در سطح بچه ها قرار می دهم و هیچ وقت خود را بالاتر تصور نمی کنم." این رفتار ایشان باعث شده بود که همه بچه ها با وی دوست باشند و ایشان را دوست داشته باشند به طوریکه با گذشت 40 سال، هنوز هم فروردین ماه هر سال بطور دست جمعی برای دید و بازدید عید به دیدار ایشان که فردی ساده، دوست داشتنی، از خانواده ای روستایی، باصفا و استثنایی هستند می رویم. در خدمت ایشان که مذهبی واقعی هستند بچه ها نظرات خود را راحت بیان می کنند. اولین تجربه فعالیت اجتماعی شما چه بوده؟ اولین تجربه فعالیت اجتماعی من تابستان سال 1358 بود که بطور دست جمعی با عده ای از هم کلاسان به روستایی رفتیم و ضمن کمک به باغداران جهت کندن و جمع آوری سیب ها مدتی را صرف ساختن حیاط مسجد روستا نمودیم. تجربه مهم تر معلمی بود، سال 1360 که من 17 ساله بودم، دوره دبیرستان را تمام کردم که مصادف شده بود با تعطیلات دانشگاه و انقلاب فرهنگی، نخست معلم و ناظم (معاون) دبستان و سپس سال بعد دبیر دبیرستان شدم. هر چند دانش آموزان دبیرستانی هم سن و سال خودم بودند ولی اداره کردن دبیرستان بسیار راحت تر از دبستان بود چرا که دبیرستانی ها به کیفیت درس دادن و کارایی معلم و آموزش مناسب توجه کرده، معلم کارا را می پذیرفتند ولی بچه های دبستان و راهنمایی معیارهای دیگری داشتند که اداره کردن آنها برای من سخت بود. چه سالی در کنکور شرکت کرده و آیا سربازی هم رفتید؟ من سال 1360 به دلیل انکسار چشم بالا معافیت دائم گرفتم و سربازی نرفتم به همین دلیل سال 1361 در کنکور شرکت و در دانشگاه علوم پزشکی ایران قبول شدم. از اولین روزهای دانشگاه بگویید که چطور بود؟ یادم می‌آید اولین درس ما آناتومی ‌بود که با استاد عزیزم مرحوم دکتر سید محمود طباطبایی داشتیم. خیلی برای من جالب بود که یکی از استادان آناتومی در شهرستان به دانشجویانش گفته بود که شما اگر یادتان باشد که مثلاً مچ دست 8 استخوان دارد کفایت می کند در حالی که استاد ما تأکید داشتند که حتی اگر یک استخوان را سر و ته در دستتان بگیرید مطلب را یاد نگرفته اید و قابل قبول نیست. من متوجه شدم استاد نقش بسیار مهمی دارد که منجر به دقت و جدیت بیشتر در دانشجویان می شود. یادم هست که شب ها به انگلیسی کلماتی مانند ترقوه را در خواب می دیدم و جالب است بدانید که در آناتومی موفق بودم و  به طور استثنایی هر ده واحد آنرا با نمره 20 طی کرده، دویست شدم و خواهرم، رتبه دوم شدند. دوران دانشگاه دوره بسیار خوبی بود، به‌طور جدی و شبانه‌روزی درس می‌خواندیم، ترم سوم بودم که نتایج بورس خارج از کشور آمد و قبول شدم. با خودم عهد کردم که اگر در ایران شاگرد اول نشوم به خارج نمی‌روم چرا که در یک جمع محدود اگر اول نشوم در بین خارجی ها به جایی نمی رسم. مثلاً در درس میکروبیولوژی من کتاب جاوتز را که به انگلیسی بود می‌خواندم و برای این‌ که شب خوابم نبرد مرتب نقل می‌خوردم که باعث خرابی بعضی دندان هایم شد و شاگرد اول هم شدم و با وجود اینکه بورسیه جآن هابکینز را داشتم ولی پزشکی دانشگاه خودمان را انتخاب کردم. بعد از اتمام دانشگاه چه‌کاری انجام دادید؟ 15 اردیبهشت سال 1367 من انترن و 16 اردیبهشت 67 رزیدنت جراحی مغز و اعصاب بودم، یعنی یک جو احساس عدم اطمینان داشتیم که باعث شد بعد از انترنی مستقیماً وارد رزیدنتی شوم در حالیکه اکنون احساس می‌کنم اشتباه کردم و باید چند ماهی استراحت و فکر می‌کردم و سپس با آرامش و دید بهتر و بدون عجله به تخصص وارد می شدم. در دوره اینترنی در بیمارستان فیروز آبادی شاه عبدالعظیم به عنوان پزشک مریض می دیدم ولی فکر می کنم باید بیشتر وقت می گذاشتم، یکی از دوستانم وقتی مدرک پزشک عمومی در آمریکا گرفته بود 6 ماه به قطب و 6 ماه به استوا رفته بود تا دید وسیع‌تری برای تخصص پیدا کند. دکتر چاردولی: فکر می کنید اگر شما هم یک سال فاصله داشتید رشته یا کار دیگری انتخاب می‌کردید؟ این هم سؤال خوبی است، من حتی فکر یک سال را نمی‌کنم، شاید اگر 16 اردیبهشت را حداقل اول مهر شروع می‌کردم، استراحت خوبی بود چون چهار و نیم ماه کار فشرده در بخش جراحی مغز و اعصاب بسیار سخت بود، وظیفه سال اول که سال ساخته شدن و البته سختی بود کارهای خیلی سطح پایین معادل جارو کردن بخش بود ولی وقتی به آمریکا رفتم آنجا سخت گیری شدید نبود و رئیس بخش معتقد بود که دستیاران جراحی اعصاب تاپ ترین افراد جامعه هستند و بهتر می دانند که چطور از وقت خود استفاده نمایند. دکتر چاردولی: پس نظر شما این است که ریاضت کشیدن لازمه رشد نیست. من معتقدم که در مقابل سختی شدید اگر شما خرد نشوید، ساخته می‌شوید و این حرف درست است؛ اما فکر می‌کنم سختی شدید جسمی و کاری با جو روحی آرام دو مسئله‌ای است که باید در کنار هم باشند، ولی در سیستم جراحی اعصاب و جراحی‌هایی که سال بالا برای سال پایین فرماندهی می‌کند، دانشجوی سال پایین خرد می شود، همانطور که من وقتی سال بالایی بودم به دانشجوی سال پایین بیش از اندازه سخت می گرفتم و از این کارم شرمنده هستم. دکتر بیداری: من در دوران دانشجویی، کارورزی و پیش کاروزی خاطرات متعددی با شما دارم که برای من جذابیت و روی نگرش و جهان بینی من تاثیر داشته، سوال من این است که این خصایص را از کجا آموخته اید و چطور مدیریت کرده اید که یکی از این رفتارها، رک و بی پیرایه بودن شماست که برای ما موجب تعجب بود. یکی از جملاتی که پدرم بارها به ما می‌گفتند این بود که "ارسطو این را تأکید می‌کرد که من استادم افلاطون را دوست دارم ولی حقیقت را بیشتر از او دوست دارم " و این در ذهن من ماند تا رودربایستی را کنار بگذارم و به حقیقت احترام بگذارم. دکتر بیداری: نکته دیگری که برای من جالب بود انگیزه قوی معلمی شما بود که سرنوشت من را دگرگون کرد که چگونه فردی در این حوزه با روحیه ای خستگی ناپذیر جلسات متعددی در طی هفته تشکیل و با انگیزه بیشتری به تبادل اطلاعات بپردازد که در دانشگاه علوم پزشکی ایران چنین فردی را سراغ نداشتم و سوال من این است که این روحیه را از چه کسی آموختید؟ قبل از اینکه به سؤال شما جواب دهم، من دهه 60 که توجه زیادی به آموزش داشتم افتخار آشنایی با دکتر علی بیداری که ایجادکننده و پدر رشته تخصصی جوان، مفید، ضروری و پویای طب اورژانس در کشور هستند و هم تدریس و برنامه ریزی  علوم پزشکی را در کارنامه خود دارند را داشتم و از جمله لحظات زیبای زندگی من زمانی بود که در کنفرانس‌های پاتولوژی بالینی که ظهر پنج‌شنبه برگزار می شد شرکت کرده احساس می‌کردم در دانشگاه ‌هاروارد هستم و فوق‌العاده برای من جذاب بود. من علاقه تدریس را هم از این جمله پدرم که تأکید داشتند "هیچ شغلی شغل استادی نمی‌شود" و برای من تأثیرگذار بود یاد گرفتم به طوریکه در تمام این دوران حتی زمانی که دانش‌آموز و دانشجو بودم این جمله پدرم بر من تأثیر داشت، ایشان در دوره‌ای استاد دانشگاه بودند که اعتبار دانشگاه بالا بود. مطالعه کتاب تازیخ زندگی و اتوبیوگرافی دکتر علی اکبر سیاسی را توصیه می کنم. علی‌اکبر سیاسی فرد بسیار قدرتمندی بود و این قدرت را با مدیریت سازنده انجام می‌داد به ‌نحوی‌ که مورد احترام همه بود و ‌کاری می‌کرد که شاه نتواند در مسائل دانشگاه دخالت کند، جوی که با علی‌اکبر سیاسی شروع‌ شده بود به نظرم نقش عمده‌ای در این داشت که بدانیم استاد چه مقامی دارد، قبل از انقلاب من هر هفته با پدرم به منزل جناب دکتر علی‌اکبر سیاسی می‌رفتیم و مرحوم پروفسور شمس نیز معمولا تشریف داشتند و من همیشه تعریف ایشان را از پدرم شنیده بودم و در آن لحظات همیشه در ذهنم الگوی مهم یک استاد خوب شکل می گرفت. دکتر چاردولی: یک ویژگی هم که برای من مجدد یادآوری شد این بود که احترام زیادی به اساتید خودتان می گذاشتید و در زمان تدریس همیشه صفات ویژه اساتید خود را آن‌قدر برجسته می‌کردید که نزد ما به ‌عنوان الگو ایجاد شده احترام خود را نسبت به اساتید آشکارا بیان می‌کردید. این ‌یکی از ویژگی‌های عجیب و جالبی بود که من هیچ ‌وقت فراموش نمی‌کنم، و شاید این صفات نیز به نحوه تربیت و پدرتان برمی گردد؟ بله همین‌طور است ایشان ‌هم در ایران شاگرد مرحوم دکتر صدیقی که پدر جامعه‌شناسی ایران و در سوربن پاریس شاگرد جامعه شناس بزرگ امیل دورکیم بودند. همیشه خیلی با احترام از علی‌اکبر سیاسی و دکتر صدیقی و دورکیم نقل می‌کردند و این بر من تأثیر مثبت داشت. از اولین روزهای ویزیت بیماران در بیمارستان فیروزآبادی برایمان بگویید؟ صحنه ای را به خاطر دارم که دکتر بیداری هم در کنار من بودند و شبی که در بیمارستان کشیک بودم بیماری مراجعه کرده بود که حالش زیاد خوب نبود و کلمه ای در صحبت هایم به کار بردم که بیمار را عصبانی کرد و واکنش بدی نشان داد که این صحنه برای من تاثیر گذار بود که فکر می کنم باید با بیمار همواره با احترام تمام برخورد شود. در عرصه درمان و در دهه هفتاد با دکتر مجتبی چاردولی استاد طب اورژانس که ویژگی بارز وی درمان با عشق و احترام است آشنا شدم که می توانند نظر دهد. دکتر چاردولی: در سال 73 من دانشجوی پزشکی شدم و دکتر رحیمی موقر تازه هیئت ‌علمی شده بود، من در ترم سه در جو خوابگاه دیدم که دانشجویان سال بالایی در مورد فردی صحبت می‌کنند که مو را از ماست بیرون می‌کشد و همیشه در مورد دکتر وفا رحیمی موقر صحبت می‌کردند و من خیلی دوست داشتم ایشان را از نزدیک بشناسم و بدانم که چرا فقط از این فرد صحبت می‌شود، کلاس‌های جراحی اعصاب دکتر جمعه‌ها برگزار می‌شد و من در علوم پایه بودم و هشت ترم مانده بود که به درس‌های دکتر برسم که در کلاس ایشان حاضر شدم و در انتهای کلاس نشستم و برای من جالب بود علیرغم اینکه من علوم پایه بودم تمام مبحثی که ایشان درس می‌دادند را من می‌توانستم دوباره بازگو کنم و از آن جلسه به بعد در تمام کلاس‌های آقای دکتر شرکت می‌کردم و در آخر دکتر از من خواست که دیگر در کلاس‌ها شرکت نکنم چون ایشان گفتند که شما به کلاس می‌آیید که چیزی بیشتر یاد بگیرید و نمی‌شود من بیشتر بگویم و ممکن است در آموزش بقیه خدشه ایجاد شود ولی من میگفتم که از این کلاس‌ها استفاده و لذت می‌برم و آقای دکتر لطف داشتند و حتی قبل از این‌که به دوره خودم برسم اجازه دادند که برای سال بالایی های خودم تدریس داشته باشم و این برای من افتخاری بود. در درمانگاه ایشان‌ هم که یک شنبه و سه شنیه بود حاضر می‌شدم، در اولین فرصتی که پیدا می‌کردم به درمانگاه رفته و مریض می‌دیدم که دکتر هم بسیار سخت‌گیر بودند و کوچک‌ترین اشتباهی را از من نمی‌پذیرفتند، هیچ امتیازی هم از اینکه من این سال‌ها در کنار ایشان بودم برای من نمی‌گذاشتند، یکی از خاطراتم هم این‌که وقتی اینترن بودم در بخش جراحی سوءتفاهمی شد و نامه زدند که باید این دوره را تمدید کنم و مسئول آموزش بیمارستان ‌هم که دکتر رحیمی موقر بودند بدون هیچ تعللی آنرا تائید و زیر نامه را امضا کردند که با این خاطره می خواهم بگویم که دکتر هیچ سفارشی برای کسی نمی کردند و بسیار محکم و جدی با ما برخورد می کردند و در صورت مشاهده اشتباه یا کوتاهی از طرف من بدون هیچ رودربایستی می گفتند که نباید از رابطه ها سوء استفاده کنم و من هر چه در عرصه برخورد با بیمار آموخته ام از دکتر الگو گرفته ام که شاید ایشان هم از اساتید خود الگو گرفته باشند. دکتر رحیمی موقر: بله من از دکتر خسرو پارسا که یکی از جدی ترین اساتید جراحی اعصاب کشور و بسیار سخت گیر بودند، آموخته ام. به یاد دارم که تمام دوره رزیدنتی که دوشنبه ها گرند راند بود همه می گفتند، امروز نوبت چه کسی است که آویزان شود چون برخلاف راند درمانی که آن دوره خیلی مرسوم بود، راند دکتر آموزشی بود. دکتر چاردولی: یک‌چیز جالب از استاد در بالین این بود که دکتر سراپا در حال توجه به بیمار بودند به طوریکه وقتی شرح‌حال بیمار را مستند می‌کردند و کوچک‌ترین کلمه را از بیمار و همراهش می‌شنیدند حتما از بیمار یا همراه او سوالی می پرسیدند که نشان دهند که همزمان با مستندکردن، به صحبت های آنها نیز توجه دارند که این موضوع به بیمار حس خوبی القا می کرد و برای من توجه دقیق دکتر به شرح حال بیمار جالب بود. دکتر رحیمی موقر: در مورد تمدید دوره شما که اشاره کردید باید بگویم که من معتقدم باید اعتبار استاد حفظ شود و این اعتبار به اساتید بازگردانده شود و حتی امروزه که در شورای پژوهشی دانشگاه علوم پزشکی تهران حضور دارم حداقل در هر جلسه 300 – 400 پروژه هست ولی دیدگاه من این است که حتی المقدور راجع به پروژه یک استاد نگاه منفی نباشد و تا جایی که ممکن است باید به اساتید و دانشجویان اعتماد کرد و احترام گذاشت. الآن‌ هم که در مرکز تحقیقات تروما و جراحی سینا هستم در شورای آن مرکز هم معمولا موافق‌ترین نظر نسبت به پروژه اساتید را دارم و می‌گویم که استاد آن‌قدر اعتبار دارد که شما این را خدشه‌دار نکنید و یکی از تفاوت های ما با آمریکا در همین موضوع است به طوریکه در آمریکا اگر یک استاد بخواهد که فردی به بخش آنها برود همه سیستم در جهت موافق کمک می کنند چرا که اعتبار استاد بسیار اهمیت دارد پس ما هم باید در این جهت پیش برویم که اساتیدمان اعتبار بالاتری داشته باشند حتی اگر اشتباهی می کنند چون هر انسانی اشتباه دارد و مهم این است که بدون اینکه وی را زیر سوال ببریم هدایت نماییم. دکتر چاردولی: جالب است که من در بین اساتید جراح کم می‌دیدم کسی بیسیک ساینس را خوب بلد باشد. دکتر علیرغم اینکه جراح بودند بیسیک ساینس را خوب بلد بودند و من این خصیصه را در دکتر پارسا هم دیدم که علیرغم سن بالایی که داشتند کاملاً به روز و آپدیت بودند و همچنین جالب‌تر اینکه کمتر جراحی علاقه‌مند به تحقیقات است درحالیکه عمده وقت دکتر در این عرصه سپری می شود. دکتر بیداری: دلیل اصلی حضور من در اینجا به دلیل احساس دین عظیمی است که من به استاد رحیمی موقر دارم و این ‌یک باور و اعتقاد جدی است و آن خصایص به‌ عنوان الگو در ذهن من بوده و لازم است به آن اشاره شود که دکتر رحیمی موقر در ارائه مطالب و آموزش آن‌چنان انگیزه دارند که نشان‌دهنده درونی بودن این قضیه است و این کاملاً جذاب است، یعنی تمام کسانی که پای صحبت دکتر رحیمی موقر هستند، با تمرکز و حالات و چهره ایشان پی به علاقه استاد می برند و کمتر مطلبی است که ایشان نسبت به آن بی‌اهمیت باشند؛ و این باعث می‌شود همیشه مصاحبت با ایشان خوشایند و الهام‌بخش باشد.  نکته دوم اینکه در مورد سخت‌گیری‌های استاد صحبت شد و من دیدم این سخت‌گیری‌ها را بیش از آن‌که به دیگران داشته باشند به خودشان دارند، بنابراین سخت‌گیری یک سخت‌گیری واقعی نه یک سخت‌گیری تصنعی است؛ و الزاماتی که ایشان در بیمارستان‌های تابعه دانشگاه داشتند و مطالب را می‌خوانند و در همه ساعات این مطالب را عاشقانه در اختیار فراگیران قرار می‌دادند و تا ابد ما را مدیون خود کردند. مسئله تشویق ایشان‌ هم هست که من نمی‌توانم از آن بگذرم چون سخت‌گیری زمانی مفهوم پیدا می‌کند که در کنار تشویق قرار بگیرد، من گاهی اوقات این مسئله را به همکاران می‌گویم چون به عینه این را دیدم و آن اینکه ارزشی که یک تشویق بجا می‌تواند داشته باشد از صد سخت‌گیری زیاد و بی‌دلیل بیشتر است. خاطره ای از برخورد استاد رحیمی موقر در خاطر دارید؟ دکتر بیداری: من در دبیرستان البرز شاگرد اول بودم ولی وقتی وارد دانشگاه شدم به دلیل نوع آموزشی که داشتم به‌ نوعی سرخورده و یکی از دانشجویان ناموفق در دو سه سال اول بودم، وقتی در سال 67 خیلی اتفاقی در کتابخانه بودم دیدم که جلسه‌ای هست و فردی با شور و علاقه مشغول تدریس است و حس کنجکاوی مرا به آن سمت کشید و بعداً فهمیدم آن فرد استاد رحیمی موقر هستند، ایشان سؤالی مطرح کردند و این سؤال بیشتر جنبه هوشی داشت و من آن سؤال را پاسخ دادم و ایشان آن‌چنان تشویق کرد که من مجاب شدم حتماً در جلسات بعدی شرکت کنم و این انگیزه‌ای شد که زندگی مرا دگرگون کرد. قدرت تشویق ایشان در کنار روحیه سخت‌گیری اصیلی که داشتند یک انگیزه‌ای برای افراد ایجاد می‌کرد که نقش واقعی استاد را نشان می‌داد و اینجا جا دارد که ما ایشان را به‌ عنوان الگو برای خود قرار دهیم و با این صفات برجسته انسانی از ایشان یاد کنیم و شما رزومه استاد را خواهید دید ولی من قول می‌دهم تأثیر غیرمستقیمی که استاد داشتند بسیار بیشتر از آن کارنامه‌ای هست که دارند. دکتر رحیمی موقر: دکتر بیداری من را شرمنده کردند چرا که ایشان در آموزش پزشکی کشور یکی از افراد برجسته هستند که می‌توانند در برنامه استراتژیک پزشکی هم نقش مهمی در کشور ما داشته باشند. من اخیرا با دیدن اساتیدی نظیر دکتر یلدا و دکتر سید محمد قدسی گرایشم به سمت برجسته کردن نکات مثبت دانشجویان و همکاران است تا سخت گیری در باره نکات منفی. دو نفر که با body language به ما درس می‌دادند، یکی از آن‌ها دکتر شکوه بود که زبان انگلیسی در دانشگاه تدریس می‌کردند و دیگری هم دکتر فرخ سعیدی که استاد جراحی بود و من دیدم که سبک آمریکایی این است که با حرکات چشم و دست‌ و پا درس می‌دهد و خشک و بی‌حرکت نیست و چون همه ما برای یادگیری سعی می کنیم به بهترین ها نگاه کنیم و در این راستا تاکید می کنم که برای من بهترین زمان ها، ساعاتی بود که دکتر بیداری کنفرانس های پاتولوژی را پنجشنبه ها اداره می کرد که هنوز هم ادامه دارد یا زمانی بود که مقاله علمی تجزیه و تحلیل و نقادی می شد و نقاط بخصوص ضعف آن روشن می شد. دکتر بیداری: این کنفرانس ها را شما در سال 1368 بنیان گذاری کردید که با گذشت 27 سال، قول می دهم که بیشترین تعداد CPC  که در کشور برگزار شده همین جلسات است که بسیار آموزنده بوده افراد شرکت کننده همگی از روی علاقه حضور می یابند که دکتر فرخ سعیدی از جمله این اساتید است که در یکی از جلسه ها گفتند "فکر نمیکردم در ایران و خاورمیانه چنین  CPC  برگزار شود." دکتر چاردولی: زمانیکه هنوز با دکتر بیداری آشنا نشده من شاگرد استاد رحیمی موقر بودم، همیشه از زبان دکتر، ذکر و خیر دکتر بیداری را شنیده و کنجکاو بودم که بعد از فارغ التحصیلی در جلسات CPC شرکت کنم. علت روی آوردن به تحقیقات چه بود؟ شاید برای شما جالب باشد؛ سال 2001 و 2002 که به آمریکا رفته بودم و یک سال آموزش در پنسیلوانیا که صبح‌ها در بیمارستان گامانایف یاد گرفتم و عصرها در آزمایشگاه حیوانی بر روی ضربه‌ مغزی کار کردم و سپس به کالیفرنیا رفتم و به صورت بورس و با پول مرحوم "کریستوفر ریو" (بازیگر نقش سوپرمن که خودش ضایعه نخاعی گردنی به دنبال سقوط از اسب شده بود) دوره تحقیق بر روی ضربه نخاعی و جراحی روی حیوانات کوچک مثل موش را یاد گرفتم، آنجا مشاهده کردم که در عرصه آموزش و درمان با آمریکایی‌ها اختلاف بارز نداریم ولی ممیزه ما با آن‌ها در تحقیقات است و همین موضوع باعث شد که زندگیم تغییر کرده اولویت خود را تحقیقات و در مراحل بعدی آموزش و درمان انتخاب کردم که طی 15 سال بعد در زاهدان و سپس در تهران همین اولویت را حفظ کردم و به مطالعه و تحقیق در حد مولکولی، سلولی، حیوانی و انسانی فعالیت کرده ام. مستحضرید در دهه قبل بیشترین بار بیماری‌ها در جامعه ما تروما می باشد و بطور خاص مصدومیتی که تا آخر عمر بیمار را درگیر کرده و همراه با عوارض است، مصدومیت مغزی و نخاعی است. علت گرایش به جراحی اعصاب چه بود؟ این سؤال بسیار خوبی است، من در دوران دانشجویی به داخلی علاقه‌مند بودم و استاد برجسته ای به اسم دکتر سام داشتیم که اگر ایشان در ایران می‌ماند من به ‌احتمال ‌زیاد داخلی می‌خواندم ولی بعد از بازگشت ایشان به آمریکا، برجسته‌ترین استاد در دانشگاه علوم پزشکی ایران دکتر خسرو پارسا بود که حضور ایشان برایم انگیزه انتخاب بود که در مصاحبه شفاهی انتخاب دستیاری که داشتیم همین سؤال را پرسیدند که من در پاسخ گفتم اگر در آمریکا درس می‌خواندم به یکی از رشته های مرتبط با مغز نظیر نورولوژی یا نوروفیزیولوژی یا نوروساینس می‌رفتم ولی در این دانشگاه و با توجه به برجستگی استاد این را انتخاب کردم و اینکه آن موقع فکر می‌کردم چون کسی که جراحی اعصاب بخواند، نورولوژی و بقیه را هم بلد است و می‌تواند آن را انجام دهد که البته بعدها فهمیدم این فکر درست نیست و هر رشته‌ای برای خودش مستقل است و دنیایی بی پایان دارد. اگر به عقب برگردید باز این مسیر را انتخاب می‌کنید؟ سوال خیلی سختی است. نمی دانم. تصمیم گیری بر اساس جمیع شرایط در زمان و مکان خاص انجام می شود. یادم می آید مادرم موافق نبودند به خارج بروم و می گفتند در بهترین رشته قبول شده اید در کنار خانواده درستان را بخوانید. آیا تامین رضایت مادر و پدر کمتر از خواست خود انسان است؟ فکر می‌کنم توفیقی که در زندگی و جنبه های مختلف آن نصیبم شده است به خاطر همین رعایت نظر و احترام و تبعیت ها باشد. البته اصلش از خدا است "هذا من فضل ربی". از همه چیز راضیم که شامل 13 سال زندگی تدریس و تجربه جراحی مستقل در محرومترین استان کشورمان است. همیشه به آدم چیزی می دهند و از آدم چیزی می گیرند. مسلما تجربه و تواضعی که در آنجا کسب کردم اگر در هاروارد بودم شاید تبدیل به تکبر غیرقابل تحمل می شد. اما از طرف دیگر حتما در زمینه ارتقای دانش جهانی به درجات بالاتری می رسیدم. اما در نهایت پاسخ سوال شما این است که اگر هیچ متغیری بجز خواست خودم نبود نه. فکر می‌کنم برعکس اساتیدی که گفتند همین راه را انتخاب می‌کنند من ترجیح می‌دادم هر چه زودتر به خارج از کشور رفته در بهترین جا ادامه تحصیل بدهم. در چه رشته و زمینه ای؟ فکر می‌کنم بر روی ضربه نخاع که الآن کار می‌کنم ادامه می دادم، الآن می‌بینم کهTissue Engineering (مهندسی بافت نخاع) مسئله مهمی است و شاید اگر در سن بیست سالگی تجربه امروز را داشتم به جای اینکه پزشک بالینی شده و تخصص بگیرم (البته الان چند بعدی هستم که ارزش بالایی دارد) همان کاری را انجام می دادم که الان دارم انجام می دهم و به طور خاص روی رژنراسیون و مهندسی بافت نخاع کار می کردم یا روی بهتر کردن کیفیت زندگی بیماران نخاعی از طریق کار روی Brain-Machine Interphase و تحصیل در مکانیک و الکترونیک (مکانوترونیک) و مهندسی پزشکی می پرداختم. البته لذتی که الان از درمان و دعای خیر بیماران و احساس رضایت واقعی پیدا می کنم از دست می دادم. حالا کدام بالاتر است؟ این مسیری که طی شد چه دستاوردی داشت؟ این مسیر از نظر چند بعدی شدن به من کمک کرد؛ یعنی من که تصمیم داشتم مستقیم تخصص بگیرم بعد از تخصص، حدود 13 سال در یک شهرستان کار کردم که باعث شد به جنبه های دیگر انسانی نیز توجه کرده به ابعاد دیگر انسان هم از جمله اینکه ما یک ماشین علمی نیستیم بلکه انسانی چند بعدی هستیم که رفتار و برخوردها و ارتباط های چند گانه از اهمیت بسیاری برخوردار هستند نیز پی ببرم. در کدام شهر کار کردید و علت حضورتان چه بود؟ قرار بود حدود یکسال به زاهدان بروم ولی گفته می‌شود آنجا خاک دامن‌گیری دارد و من از سال 1373 که برای گذراندن طرح رفتم، 12 – 13 سال آنجا بودم. البته یک سال با هدف دستیابی به بالاترین درجه به آمریکا رفتم و از سال 1385 تا امروز در دانشگاه علوم پزشکی تهران هستم. دلیل رفتن به آمریکا چه بود و حضورتان چه کمکی به شما کرد؟ برای دوره فرصت مطالعاتی رفتم؛ و روی فلوشیپ نوروتروما و روی ضربه‌های مغز و نخاع متمرکز شدم و به‌طور خاص علوم پایه ضربه مغز و نخاع را یاد گرفته کارهای روی سلول و حیوان را تجربه کردم و بیشترین کمکی که آنجا از نظر آموزشی و درمانی کرد این باور بود که ما هیچ‌چیزی کم نداریم، یعنی وقتی یک مریضی با تومور یا دیسک کمر عمل می‌کنم، در آنجا دیدم که همکاران آمریکایی ما آنجا تعداد مریض کمتری عمل می‌کنند و هم دستشان کندتر از ماست و چیزی بهتر از ما نداشتند و این باعث افزایش اعتماد به ‌نفس می‌شود و برای همین هم به همه همکاران سفارش می کنم که این تجربه را بکنند و به مسئولین کشور هم توصیه می کنم که مثل ژاپنی ها فرصت مطالعاتی به مدت دو سال باشد. ژاپنی ها بعد دو سال در آمریکا از اساتید آمریکایی بهتر می شدند چون بطور متمرکز فقط روی یک سوال – یک مسئله مشخص با عمق زیاد کار می کردند. چه سالی ازدواج کردید؟ من سال 1370 در اواسط دستیاری ازدواج کردم که داستان جالبی دارد و بخاطر دارم  که چهار سال قبلش خانم فرح اکبریان که دانشجوی پزشکی بودند را به من معرفی کرده بودند، من برای آشنایی اولیه به کتابخانه دانشگاه رفته و عکس ایشان را پیدا کردم. دو سال بعد با خانواده رفتیم و بعد از این جلسه رسمی خانوادگی یک جلسه در بیمارستان با هم صحبت کردیم (ایشان دانشجوی پزشکی و من دستیار جراحی اعصاب بودم)، دو نفری در بخش اطفال جراحی اعصاب نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم، من گفتم که من دستیار هستم و دوره رزیدنتی بسیار سخت است و من دو هفته یک‌بار جمعه‌ها می‌توانم به خانه بیایم، گفتم که آیا شما راضی هستید، ایشان گفتند که اگر اخلاقتان خوب باشد اشکالی ندارد که من اشتباه کردم و گفتم که نه اخلاقم هم خوب نیست؛ و ایشان قبول نکردند و تمام شد ولی با گذشت دو سال که من دختر خانم های دیگری را برای ازدواج ملاقات کردم متوجه شدم که همان خانم اول از همه بهتر بود. گوشی را برداشتم و به ایشان گفتم که اشتباه کرده ام و اجازه خواستم که بار دیگر خدمتشان برسم که موافقت شد و ازدواج کردیم. علاوه بر حوزه پزشکی فعالیت دیگری هم دارید؟ بله ورزش را خیلی دوست دارم، ورزش پینگ‌پنگ را هفتگی سه روز هر روز ساعت 4 تا 5 و نیم به‌صورت مرتب انجام می‌دهم، به شنا هم که از 8 سالگی در استخر خانه شنا میکردم علاقه دارم و بسکتبال و شطرنج و کوه نوردی از دیگر رشته های مورد علاقه ام هستند. از کوه و کوهنوردی درسهای بسیاری یاد گرفته ام و خاطره ای که از گذشته دارم اینکه وقتی در زاهدان بودم و بورس آمریکا گرفتم، یک روز از زاهدان آمده و به توچال رفتم که تا قله را طی کردم و بعد از بازگشت از کوه به همسر و دو دخترم گفتم من تنهایی توانستم تا قله بروم ولی اگر با شما بودم هرگز به قله نمی رسیدم ولی ترجیح میدهم همه با هم به آمریکا برویم حتی اگر مسافت کمتری را طی کنیم و همین کار را انجام داده خانوادگی همه با هم به آمریکا رفتیم و بهترین سفر و بهترین سال عمرمان بود که البته سخت و شیرین بود. یک سال را آنجا بودیم که من فلوشیپ نوروتروما را طی کردم و همسرم که به تازگی در ایران متخصص جراحی زنان شده بودند فلوشیپ نازایی را در آنجا گذراندند. دختر بزرگم کلاس چهارم و دختر کوچکم دوره مهد را طی نمود. آیا به جز کتب حوزه پزشکی هم مطالعه می کنید؟ بله. مشخص است که نسل ما و نسل‌های بعد از ما در مطالعه غیر از دروس پزشکی ضعیف هستیم؛ ولی سعی می‌کنم کتاب‌هایی که دوست دارم را مطالعه کنم ولی اعتراف می کنم که وقت کمی برای این‌ها می‌گذاریم . بیشتر به چه کتابهایی علاقه دارید؟ کتب متنوع علمی غیرپزشکی، مذهبی، تاریخی، سیاسی، رمان و فلسفی را خیلی دوست دارم، اجازه دهید سوالی از کتب تاریخی از شما بپرسم به نظر شما بزرگ‌ترین مغز بشر که توانسته بیشترین اثر را در تاریخ بجز پیامبر و ائمه داشته باشد کیست؟ کسی است که زمینه رنسانس اروپا و پیشرفت و بوجود آمدن کشورهای پیشرفته را در قرن 18 ایجاد کرد و او کسی نیست جز نویسنده تاریخدان و فیلسوف فرانسوی ولتر (Voltaire). ویل دورانت که تاریخ بشر را می نویسد وقتی به قرن 18 می رسد بخای قرن 18 می‌نویسند عصر ولتر. شهرت این نابغه بخاطر حملاتی است که به کلیسای کاتولیک می کند و توصیه هایی که برای آزادی مذهب و اندیشه و نظر می دهد. یک جمله از او را برای شما می‌گویم. ولتر نامه‌ای به منتسکیو که قانون دان و موثر در رنسانس بود نوشته می گوید "هرچه که تو نوشتی و گفتی مزخرف است و من با همه آنها مخالفم ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو آزادانه حرفت را بزنی" و این اساس تغییر در غرب شد که غرب و رنسانس را پیش برد و شناخت تاریخ برای همه ما ضروری است. دکتر چاردولی: توجه و احترام به خانواده از دیگر خصوصیات دکتر رحیمی موقر است به طوریکه ماه‌های آخر عمر پدر دکتر من دورادور در جریان کسالت ایشان بودم خیلی جالب بود که آقای دکتر با وجود مسافت زیاد، هر روز 5/6 صبح به منزل پدر می‌رفتند و مراقبت های مورد نیاز پدر را ارائه کرده و تا ساعت 8 خود را به بیمارستان سینا می رساندند و عصر هر روز دوباره به منزل پدرشان می رفتند؛ این موضوع برای من جالب بود که دکتر بدون هیچ اعتراضی و بدون هیچ ناراحتی و خستگی با پدر خود برخورد می کرد و با اینکه پدر احوال خوبی نداشتند ولی دکتر تمام تلاش خود را برای راحتی پدر انجام داد که جای تقدیر دارد. دکتر رحیمی موقر: در اینجا لازم می دانم، من هم از همکاران عزیز بخصوص دکتر چاردولی عزیز تشکر فراوان کنم که بجای مراقبت از پدر در بیمارستان بر بالین ایشان در منزل می آمدند و از پدر که دچار بیماری سخت و طاقت فرسایی بود مراقبت می کردند و به درمان می پرداختند و باعث دلگرمی بیمار و خانواده می شدند. آخرین سال زندگی پدرم سال سخت و تلخ و شیرینی بود. هم نزدیک ترین روزها و ماه ها را با ایشان داشتم و هم برکات این نزدیکی را تاکنون در زندگیم می بینم. دکتر چاردولی: یکی از اساتید موثر در دوران مدرسه از آقای آراسته نام بردید لطفا در مورد حسی که به ایشان داشتید برایمان بگویید و اینکه چه چیزی از ایشان برای شما جالب بود و در زندگی شما اثر گذاشت؟ دکتر رحیمی موقر: لطفا اول شما کمی توضیح دهید. دکتر چاردولی: آقای دکتر رحیمی موقر 13 سال از من جلوتر بودند ولی این توفیق برای من هم حاصل بود که شاگردی آقای آراسته را کرده‌ام و خیلی برای من جالب بود که اولین بار در کلاس اول راهنمایی و مراسم دهه فجر بود که ایشان برای سخنرانی آمده بودند بسیار ساده و متواضعانه رفتار می‌کردند که من فکر کردم برای مفرح کردن روحیه بچه‌ها یکی از پرسنل را آورده‌اند که طنز برای ما انجام دهد و اصلاً فکر نکردم که ایشان استاد هستند. دکتر رحیمی موقر: جمله خودشان این بود که من خودم را تا سطح بچه‌ها پایین می‌آورم و تواضع یعنی همین؛ و حکومت بر دلها یعنی همین و برای همین ایشان را همه دوست داشتند. روش تدریس دکتر رحیمی موقر چطور بود؟ دکتر چاردولی: با آنکه من تا آن سطح نرسیده بودم که دکتر رحیمی موقر، استاد من باشد ولی آن‌چنان مجذوب روش تدریس استاد شدم که از سال 73 تا الآن طول کشیده و 22 سال است من هرجایی که باشم در جلسات استاد شرکت می‌کنم چرا که بسیار زیبا تدریس می‌کنند و تا به‌ حال کسی را ندیده‌ام که مثل استاد تدریس کند. انتظار شما از شاگردانتان چیست؟ دکتر رحیمی موقر: الآن چون بیشتر عمرم را در تحقیق و ریسرچ می‌گذرانم، به‌جای یک کلاس سی چهل‌ نفری، ‌یک‌ به ‌یک کار می‌کنیم و در حال حاضر بهترین فردی که من با ایشان کار می‌کنم دکترای بایومتریال دارد و الآن فوق تخصص پیش من هستند که واقعاً از من بهتر هستند و در مرکز 13 پروژه را مدیریت می‌کند، و به نظرم امروزه برعکس شده و شاگردان ما در هز زمینه ای خوب هستند و اگر امکان حضور افراد بیشتر در مصاحبه بود حتما علاوه بر دکتر بیداری در عرصه آموزش و دکتر چاردولی در عرصه درمان، حتما  از همکاران حوزه تحقیقات و پژوهش نیز دعوت می کردیم که واقعا در جایگاه دانشمندی قرار دارند. انجام کار تحقیقات با من سه شرط دارد که ابتدا باید Insist بوده با جدیت کار را تا انتها و چاپ مقاله دنبال نمایند. چون ضعف ما ایرانی‌ها انجام نیمه تمام کار است و متاسفانه دنیا ما را این‌طور می‌شناسد که ایرانیها خوب شروع می‌کنند ولی آخر کار را خراب می‌کنند؛ و دوم اصول اخلاقی است که رعایت کنند و کپی‌برداری نکنند و شرط سوم هم توانایی انجام کار تیمی است. دکتر چاردولی: موضوع جالبی که در مورد دکتر رحیمی موقر وجود دارد این است که استادی علاقه داشته باشد که شاگردش از او بهتر باشد که این خصوصیت در رابطه با دکتر رحیمی موقر وجود دارد و همیشه در این عرصه تلاش کرده و به اینکه شاگردش از جمله دکتر بیداری که بسیار موفق بوده اند افتخار کرده و همیشه شاگردانش را تشویق می کند که از خودشان هم جلوتر بروند. دکتر رحیمی موقر: مشکل کشور ما همین مسئله است و برای حل آن و رشد کشورمان، رئیس جمهور باید تلاش کند که تمام وزرا از خودش بهتر باشند، وزیر تلاش کند که تمام روسای دانشگاه ها از خودش قوی تر باشند، رئیس دانشگاه تلاش نماید که معاونین بهتر از خود انتخاب نماید و همچنین معاونین، روسای بهتر و بالاتری انتخاب نمایند که اگر برعکس باشد به جایی نمی رسیم که افرادی بسیار ضعیف و کوچک، مسئولیت ها را بر عهده می گیرند و این بسیار خطرناک است و راه چاره آن، اعتماد است که باید به اساتید دانشگاه اعتماد شود تا روسای بخش و مدیر گروه را انتخاب و رئیس دانشکده بر اساس نظر اساتید انتخاب شود و رئیس دانشگاه به نظر آنها اعتماد نماید و حتی معتقدم رئیس دانشگاه را باید اساتید انتخاب نمایند و به جای انتصابی بودن باید انتخابی باشد. افتخار می کنم که دکتر علی بیداری در زمینه آموزش و دکتر مجتبی چاردولی در زمینه درمان و دکتر حسن نژاد در تحقیق به درجات از من بالاترند. آقای دکتر از تجربیات اجرایی خود برایمان صحبت کنید؟ من تقریباً سمت اجرایی نداشتم، درست است که معاون پژوهشی مرکز تحقیقات تروما سینا هستم ولی این مرکز کاملاً پژوهشی است و به طور کلی هیچ سمت غیر پژوهشی ندارم و قبل از دانشگاه تهران ‌که من 12 -13 سال در دانشگاه علوم پزشکی زاهدان هیئت‌علمی بودم و در تمام مدت رئیس بخش و مدیر گروه بودم و در واقع یک استان را می‌چرخاندیم و فقط در این حد که مسئول آموزش بیمارستان و مسئول اورژانس بودم و غیر از اینها سمتی نداشتم. سال 1360-1361 ناظم دبستان رازی بودم که بدترین دوره مسئولیتم بوده تنبیه بدنی یکی از دانش آموزان را هنوز در خاطر دارم. طی سالهای فعالیت چه رتبه ها و جوایزی کسب نموده اید؟ بعد از سال 2001 جهت زندگی من به سمت پژوهش تغییر کرد و با اینکه کار اول من جراحی است ولی فقط یک روز در هفته جراحی میکنم و بیشتر وقتم را صرف تحقیق و پژوهش می کنم که نتیجه یک تحقیق که بر روی تروما و به طور اخص ترومای نخاعی انجام دادم موفق به کسب جایزه اول جشنوراه رازی شد و در بهترین ژورنال نورواپیدمیولوژی چاپ شد. جایزه محقق برتر دانشگاه تهران – نه دانشگاه علوم پزشکی- در سال گذشته جایزه دیگر است. جایزه اول بالینی کنگره ملی ضربه نخاعی و جایزه اول اولین کنگره ملی درد از جوایز دیگر است. جایزه اول ستون فقرات در خاورمیانه در سال 2015 شامل مبلغ 15000فرانک سوییس که از دلار گران تر است به یکی از بهترین شاگردانم دکتر سید بهزاد جزایری داده شد که الان برای ادامه تحصیل به آمریکا رفته اند. پاتنت آمریکا جهت طراحی و ساخت مدل ضایعه نخاعی یک طرفه گردنی موش توسط یکی دیگر از بهترین دانشجویانPhD  جناب دکتر مهدی شریف الحسینی و من داریم. بفرمائید نتایج تحقیق منجر به جایزه رازی چه بود؟ سعی کردیم بر اساس کل منابع موجود و مرور سیستماتیک بروز ضربه نخاع در کشورهای در حال ‌توسعه را محاسبه کنیم و این محاسبه را بر اساس جنس، علت، مکانیزم شدت (کامل و ناکامل) و محل ضایعه کامل کردیم. به عنوان نمونه در این مطالعه روشن شد که در کشورهای در حال توسعه ضربه نخاعی پشتی کمری که منجر به فلج دو پا می شود شایعتر از ضربه نخاعی گردنی و فلج چهار اندام می باشد. در کشورهای پیشرفته برعکس ضایعه نخاع گردنی شایع تر است که علت اصلی آن هم این است که بیماران دچار آسیب گردنی در کشورهای درحال توسعه در بدو حادثه دچار مرگ می شوند به همین دلیل شایع ترین ضایعه در کشورهای درحال توسعه آسیب در ناحیه پشتی کمری است و ما باید تمهیداتی بکار ببریم که مصدومین نخاع گردنی را مثل کشورهای پیشرفته زنده نگاه داریم. کشور ما در کجای این بررسی بود؟ در کشور ما هم مثل سایر کشورهای در حال توسعه شایع ترین ضربه نخاعی ناشی از تصادفات در مردهای جوان، ضایعه پشتی کمری است. بیشترین کمبود کشورمان شاید عدم ارتباط صحیح بین محققین و مسئولین اجرایی کشور باشد. شاید در این فقدان رابطه موثر بیشترین فاصله را با کشورهای پیشرفته داریم. به نظر شما در جایگاه اخلاق چگونه هستیم؟ متأسفانه به نظر می‌رسد از نظر اخلاق هم جایگاه خوبی نداریم و دچار ایرادات جدی هستیم. به نظر شما چرا ما روند خوبی از نظر اخلاق به ویژه اخلاق پزشکی طی نکرده ایم؟ فقط بطور جدا و انتزاعی به یک مسئله نگاه نکنیم وقتی شما می‌گویید که چرا اخلاق در پزشکی خوب نیست، این را در قالب یک مجموعه ببینید به عنوان مثال در فرهنگ ما هنگام خروج از درب یک محل کلی تعارف می کنیم ولی در رانندگی به هیچ وجه اینگونه نیست درحالیکه هیچ جای دنیا از نظر فرهنگ رانندگی به بدی کشور ما نیست و قانون گریزی ما بسیار بالا است. عدم توجه به مصالح اجتماعی به جای فردی خانوادگی در کشور ما بحرانی و در حد فاجعه است. نمی توان به طور کلی گفت که چرا اخلاق رانندگی در کشور ما بد است و پاسخ این سوال را باید به صورت یک پکیج و جمعی ببینیم. اما چیزی که دیده می‌شود اخلاق در همه عرصه ها روند نزولی داشته است. یکی از تفاوت های اصناف مختلف این است که مسئولین پزشکی با رادیو و تلویزیون هر روز موارد خلاف یا خدای ناکرده فساد را اعلام عمومی می کنند. اما عکس این واقعیت را در صنوف دیگر نظیر نیروی انتظامی، قوه قضاییه و روحانیون می بینیم. دکتر چاردولی: در هر جامعه ای یک چیز ارزش می شود مثلاً در ژاپن آبرو ارزش است؛ یعنی اگر یک نفر آبروی خود را از دست بدهد زندگی را ادامه نمی‌دهد ولی متأسفانه در جامعه ما پول ارزش شده و حتی احترام گذاشتن به افراد بر اساس پول و درآمد است که متاسفانه در جامعه پزشکی هم اینگونه شده و الان سوال اینجاست که چرا یک جراحی مثل شما که میتواند روزانه چند عمل جراحی داشته درآمد بالایی کسب نماید به تحقیق و پژوهش که پولی در آن نیست، می پردازد و این با سیر جامعه ما در تضاد است ولی به طور کلی به نظر من آنچه باعث افول اخلاق در جامعه ما شده؛ ارزش شدن پول است و اگر این سوال را ادامه دهیم که چطور شد که پول جای دانش و آبرو را گرفته، به دلیل این است که ما الگوهای ناقص از غرب گرفتیم که کپیتالیسم و کپیتال الگویی بوده که به صورت ناقص از غرب گرفتیم در حالیکه آنجا حکومت بنا را بر کپیتال می گذارد و قدرت های سیاسی هستند که بر اساس کپیتال کار می‌کنند نه افراد، یعنی معیارهای افراد جامعه بر اساس پول نیست و احترام و شأن افراد بر اساس ارزش‌های فردی است. وضعیت جامعه پزشکی در برخورد با بیماران را چگونه ارزیابی می کنید؟ دکتر چاردولی: در امریکا بیمار حق دارد که در مورد بیماری خود اطلاعات کامل داشته و پزشک باید به بیمار خوب اطلاع رسانی نماید ولی در جامعه ما اینگونه نیست و آنگونه که باید بیماران به حق خود نمی رسند، پزشکان همیشه در عجله هستند و ما همیشه در حال دویدن به دنبال پزشک هستیم و سوال که می پرسیم با آره یا نه جواب می دهد درحالیکه باید توضیحات کامل به بیمار داده شود . ما امروزه رابطه ای که در دنیا منسوخ شده را ادامه می دهیم و رابطه ما با بیمار رابطه والد و کودک است و متاسفانه پول نیز در این عرصه نقش دارد که برخی از پزشکان عجله دارند که بیمار بیشتری ویزیت کنند بنابراین ما ابتدا باید مشکل را بپذیریم بعد دنبال حل آن باشیم، این ایراد را در بخش های دیگر هم داریم ولی ما باید پیشرو در اصلاح باشیم. نظر شما در مورد دانشگاه تهران چیست؟ دانشگاه علوم پزشکی تهران گل سرسبد کل دانشگاه‌های علوم پزشکی کشور است و بسیار باعث افتخار است که توانسته‌ام در این دانشگاه خدمت کنم. از نظر تحقیق هم رقابت سازنده در این دانشگاه برای ارتقای در تحقیق بالاتر از سایر دانشگاه ها است. توصیه شما برای فرزندان و شاگردان برای زندگی مناسب چیست؟ سوال خیلی کلی است و در فرصت کوتاه نمیتوان پاسخ گفت ولی در یک جمله "اتقوااله یعلمکم اله". دکتر چاردولی: من یادم است آقای دکتر در یک مقطعی نظری داشتند و می گفتند "مهم نیست که در چه رشته‌ای، کاری و منصبی داشته باشید مهم این است که در هر جایی که هستید بهترین باشید." چالش های فعالیت در حوزه تحقیقات کشورمان چه مواردی هستند؟ لازم است مسائل ضروری و نکات منفی را هم برای ارتقا تحقیق بیان کنم، ما باید وارد تیم تحقیقات جهانی شویم و از سطح موسسه و دانشگاه فراتر رفته و با رعایت اصول اخلاقی و جدیت و نظم کارها را در سطح جهانی ‌پیش ببریم و اینکه ما باید واقع بین باشیم و بدانیم و بپذیریم که خیلی ضعیف و عقب هستیم و تا این واقعیت را نپذیریم و به‌طور کاذب خود را بالا ببریم نمی‌توانیم بدون آسیب‌شناسی وضعیت موجود و گذشته مشکلات را رفع کنیم و خودمان را ارتقا ببخشیم و برای ارتقا باید نگاه خود را از خاورمیانه و مقایسه با ترکیه تغییر دهیم، چون ترکیه هم در سطح جهانی جایگاهی ندارد، نگاه ما باید در جهت بهترین جهان و حتی تاریخ باشد و در نهایت اینکه مهاجرت مغزها دغدغه مهمی است که بر اساس گزارش‌های جهانی، ایران بیشترین مهاجر را دارد و سالانه 150 تا 170 هزار نخبه و تحصیل‌کرده ما از ایران خارج می شوند که معادل 50میلیارد دلار است. تاکید می کنم سالانه 50میلیارد دلار تقدیم غرب می کنیم. راهکار حل مشکل مهاجرت مغزها چیست؟ جلوی رفتن این مغزها را نمی‌شود گرفت ولی اولاً باید در حد توانمان امکانات تهیه کنیم و از خود این افراد سوال کنیم که چه چیزی می خواهند، ثانیاً تلاش کنیم جوی آرام برایشان مهیا سازیم چرا که در جو آرام و دوستانه پیشرفت حاصل می‌شود نه در زیر پا گذاشتن استقلال دانشگاه‌ها، ثالثاً جلوی کسی که می خواهد برود را نمی توان گرفت پس تلاش کنیم با دلخوری و ناراحتی نرود و در نهایت ارتباطمان را با آن‌ها در همه زمینه‌های زندگیشان حفظ کنیم و در صورت امکان از اینجا آنها را حمایت کنیم چرا که آنها شاگردانمان و فرزندانمان هستند. آیندگان درباره کارایی و توانمندی نظام ما بر اساس حفظ مغزها قضاوت خواهند کرد. تاثیرگذارترین فرد در زندگی شما چه کسی بود؟ تاثیرگذارترین فرد شاید مصطفی چمران بود و مشخصه ایشان آن بود که در هر زمان سعی می کرد برای خودش واجب ترین کار را در مکان مناسب تعریف کند و زمان درس در دانشگاه تهران بهترین شاگرد مرحوم مهندس بازرگان بود. در بهترین جای آمریکا درس خواند و در ناسا کار کرد ولی براحتی زندگی راحت و مرفه را رها کرد و در مصر آموزش های نظامی دید و در لبنان جنگید و برای محرومان و یتیمان شیعه پدری کرد و حتی از زن عزیز و چهار فرزند دلبندش گذشت و در انقلاب اسلامی ایران خورشید تابانی است که هم مسئولیت را از روی تکلیف به درستی پذیرفت هم در کردستان جنگید و هم در جنگ عراق علیه ایران ایده های ارزشمند پل متحرک روی رودخانه و اساس زیردریایی های بومی از ایشان است و عاشقانه به سوی معشوق رفت. ولی در عرصه های مختلف اساتید بزرگی داشتم که یکی از آن‌ها دکتر ماشاالله کاظمی زاده است که استادی نمونه و الگوی خیلی عالی از اخلاق هستند و از جهاتی در مملکت شاخص هستند و من ‌چنین پزشکی در مملکت ندیدم که متخصص زنان باشد و آن‌طور ملاحظات اخلاقی بکند. حرف یا خاطره نگفته؟ من دو خاطره از دو انسان افتخار آمیز در زندگی دارم یکی اینکه وقتی زاهدان بودم بیماری مبتلا به آنوریسم مغز بود که درمان جراحی مستقل آنرا در دوره تحصیل نیاموخته بودم و احتیاج داشتم که استادم در کنارم باشد از دو استادم که در تهران بودند خواهش کردم که به زاهدان بیایند ولی قبول نکردند ولی من از لیلاند آلبرایت فوق تخصص جراحی اعصاب کودکان که در آمریکا استادم بود خواهش کردم که به ایران بیاید و قبول کرد و از پیتزبورک به زاهدان آمد و ما یک هفته برای ایشان کورس گذاشتیم که طی آن جراحی کودکان را از ابتدا تا انتها مرور کرد و صبح ها عمل جراحی انجام می داد که متخصصین جراحی اعصاب از شهرهای مختلف آمدند و در هر عمل دو همکار با دکتر در اطاق عمل دست می شستند و عصرها تئوری به ما درس می دادند. و خاطره دیگر که حتی از این هم با ارزش تر بود و متاسفم که این خاطره را با ایرانی ها ندارم، مربوط به دوره پیوند سلول بویایی بود که از سیدنی به بریزبین استرالیا رفته بودم، خانمی به نام جولی کوکراین مسئول هماهنگی های من با رئیس بخش آلن مک کی سیم بود که از من سوال کردند چه چیزهایی می خواهید و من گفتم چون میخواهم این سلول را در نخاع و انسان هم پیوند بزنم میخواهم که این عمل بیوپسی بینی را که در مرکز شما انجام می شود ببینم. سه هفته بعد با من تماس گرفتند که هنوز داوطلبی پیدا نکرده ام و در روزهای پایانی تماس گرفت و گفت که فردا می توانم این جراحی را ببینم و فردای آن روز به دنبالم آمد و در مسیر وسایل مورد نیاز را تهیه و به کلینیک مربوط به جراحی بویایی رفتیم، کاری که انجام می شد این بود که جراح با آندوسکوپ نزدیک سقف جمجمه را برش داده از زیر مخاط سلولهایی را برمی داشت که خونریزی و درد ایجاد می کرد و من آنجا با کمال تعجب دیدم که این خانم خودش داوطلب شده و به من گفت برای اینکه شما این عمل را ببینید من خودم داوطلب شدم. یعنی مخاطرات عمل جراحی روی خودش را برای مشاهده یک خارجی از کشور جهان سوم پذیرفت. حالا شما کار ایشان را با برخورد ما با برادران مسلمان افغانی مقایسه کنید. در آن مرکز تحقیقاتی 62 نفر از 32 کشور جهان کار می کردند و شهر بریزبین استرالیا جایی بود که برای اولین بار احساس کردم همه از جمله خودم شهروند درجه یک هستیم.


منبع:پورتال دانشکده

نظرات
5/5 0 0 0